یا انیس الغرباء | بلاگ

یا انیس الغرباء

تعرفه تبلیغات در سایت

فرزاد رفته بود خونه دوستش بازی رو ببینه،منم که داشتم چمدون می بستم که برم. فرزاد زنگ زد که اگه میشه شب خونه اونا بمونه و بعد از کلی کشمکش قرار شد صبح برن دنبالش. رفتم حموم،نماز خوندم،بابا رفته بود برای ناهار و شام فردام ساندویچ بگیره که ببرم. نمازم که تموم شد اومدم تو آشپزخونه که شام بخورم. کره محلی گوسفندی و مربای توت فرنگی ای که عمه بهمون داده بود و مامان اصلاحش کرده بود و خوشمزه شده بود. مامان نشست کنارم،شروع کردیم حرف زدن و حتی با این که یه ساعت و نیم بیشتر نیست،یادم نمیاد حرفمون از کجا شروع شد. یهو گفت:" تو که امشب میری،فرزاد هم که امشب نیست." و از اون قیافه هایی رو گرفت که کمتر تو مامانا میشه دید.


بد دلم گرفت. خندیدم و برای عوض کردن جو گفتم :"عوضش امشب چه کارها که نمیشه کرد، کمتر همچین موقعیتی برای مامان بابا ها پیش میاد، اصلا بشینید با هم فیلم خاک بر سری ببینید!" و مامان "برو گمشو بابا"یی گفت و بحث تموم شد.


انقدر دلم گرفت،انقدر یهو دیگه دلم نمیخواست برم دانشگاه که گفتم وقتی رسیدم تو قطار با خیال راحت گریه می کنم و اصلا هم گریه کردن تو قطار زشت نیست و آدم باید یه ذره احساس برای خودش جا بذاره!
بابا که برگشت زنگ زد به راه آهن و قطار طبق معمول تاخیر داشت. نشستیم به چرت گفتن و شام خوردن. با این که تاخیر داشت نمیخواستیم یهو جا بمونم و تو خونه هم که کاری نداشتم. من و بابا پا شدیم آماده شدیم. وقتی برگشتم تو آشپزخونه دیدم مامان هم لباس پوشیده و نشسته. مامان هیچ وقت با من نمیاد راه آهن،مگر این که قبلش بیرون بوده باشیم یا همه با هم رفته باشیم خونه مامان جون.


نیم ساعتی تو راه آهن نشستیم و من همزمان که داشتم به مامان کپی و پیست کردن پیامک هاش رو یاد می دادم،به بابا هم توضیح میدادم چه جوری با اینستاگرام کار کنه. قطار یهو اومد. مامان داشت با تلفن حرف میزد. بوسشون کردم و بابا اصرار کرد که چمدون سنگینم رو تا توی قطار بیاره. بهش گفتم که قطار بین راهیه و زود راه میفته و جا می مونه،ولی لجبازی کرد و گفت میام. خدا روشکر زود رسیدیم تو کوپه و نیاز نشد چمدونم رو بذاره اون بالا. وقتی جای چمدون رو درست کردم،سر که چرخوندم یهو قلبم وایساد. رفته بود پایین و از پشت پنجره زل زده بود به من. خنده ام گرفت. داشتم رو هوا فحش میدادم بهش که یه دختره اومد تو کوپه و در لحظه اول فکر کرد دارم به اون فحش میدم.


بالاخره قطار که راه افتاد بای بای کرد و رفت. مامان هم زنگ زد که "جات خوبه؟" و گفتم آره و خداحافظی کرد. کمک کردم چمدونای هم کوپه ای هام رو که همه دانشجوان رو بذاریم بالا. نشستم سرجام و هندزفریم رو درآوردم و یادم اومد که میخواستم گریه کنم.


آدمیزاد زود عادت میکنه. شاید بهترین و بدترین قابلیتی که خدا تو وجودش گذاشته باشه همینه. که دلش تنگ میشه،برای همه چی،ولی عادت می کنه.

_ از یادداشت‎های وی در گوشی‎ای که دوربینش ترکیده و درست‎بشو هم نیست :)

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 28 تير 1397 ساعت: 13:03